خرید بک لینک
میان آغوشت گم میشوم ....یه معضلی که همیشه توی آشپزخونه هاشون هست , اینه که کابینت ها به طور غیر متعارف زیادی بالا قرار دارن ...درسته که به طور میانگین مردم اینجا قد بلند هستن , اما بازم کابینت ها زیادی بالاست , و من واقعا نم

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 17:32

دختر خاله کوچیکه, پدرش خیلی کاره ای نیست , یعنی در مقایسه با اینکه بگی نماینده مجلسه یا مثلا معاون فلانیه یا غیره , می تونم بگم که هیچ به حساب میاد و در اون حد و اندازه ها نیست. همین ماه پیش دختر خال

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 17:32

به نام خدایی که جهان را، مردم را و ادیان را گوناگون و زیبا آفرید... می گویند :" با افرادی دوست شو که همسن تو نیستند، با افرادی هم صحبت شو که زبان مادریشان با تو یکی نیست و افرادی را بشناس که طبقه اجت

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 17:32

بانوی رحمتphoto by me زندگی فهم نفهمیدن هاستآسمان , نور , خدا , عشـــق , ســعادتبا ماست.در نبندیم به نـــوردر نبندیم به آرامــش پُر مــهر نسیمزندگی رسم پذیرایی از تقدیر است. پی نوشت:بعد از اتمام اجراهای امروز

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 17:32

پراکنده نویسی* تقریبا یک سوم جمعیت کشور مالزی رو چینی ها تشکیل میدن , با اینکه این چینی ها ساکنین مالزی هستن و مهاجر و توریست نیستن که از چین اومده باشن , اما باز چشمم به هر چینی که می افته , ناخودآگاه ازشون می تر

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 17:32

کفشهامون رو در می آوریم تا مثل خودشان به معبد هندو بی احترامی نکرده باشیم !به تماشای آیین مذهبی و فرهنگی هندو ها نشستیم ... روحانی معبد مرا که محو دیدن آیینشان بودم با اشاره دست فرا خواند،روبه رویش که

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 17:32

پرده اول :چند ماه پیش توو صف یه بازی توو مرکز خرید با حامد ایستاده بودم, یه پدر همراه پسرش جلوی ما توو صف بودن که باب صحبت رو باهامون باز کردن , لهجه ی کاملا انگلیسیشون بهم می فهمونه که باید توریست با

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 17:32

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت , ای ماه .... در اتاق کوچکم ساز را اینبار نه برای درس و مشق که برای دل به دست میگیرم ,از اینجا به بعد قصه ی زمان و مکان وجود ندارد ... صدایم میکنی , " تو از چیه من خوشت اومد که بالاخره راضی شدی زنم بشی؟یادته چقدر

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 17:32

یک روز سطری از این شعرمثل سوت قطاری از کنار گوشت عبور میکند.واژه ها برایت دست تکان می دهند.خاطره ها ,مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوندو فکر میکنیچرا نبض این شعر برای تو این قدر تند می زند ؟ نگاه می

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 17:32

شب که شد ماشین رو برداشت و با هم رفتیم خیابون گردی !میشه گفت عروس یه شهر دیگه شدن لذت های خودش رو هم داره !!مثلا وقتی تو به شهر و فرهنگ اون منطقه شناختی نداری و آقای همسر با آب و تاب برات زادگاهش رو ت

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: شنبه 21 دی 1398 ساعت: 3:36

اصرار دارن که فقط دو تایی بریم حرم , و تا چشممون به ضریح می افته ، حاجت بخوایم.من واسه خودم حاجتی ندارم , بهشون گفتم ...اونا التماس دعا دارن ؛ دختر سادات پس برو و اون لحظه , ما رو یاد کن ... واسه ود

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: شنبه 21 دی 1398 ساعت: 3:36

* امروز هردویشان مرا که می بینند به تمسخر شروع به سینه زدن میکنن , و با جمله ی "سردارتان هم که رفت" لبخندشان را بدرقه ام کردند ... آخ , بابا !دنیا چه بی رحم است ....و زبانی که زخم می زند از دشنه تیزتر

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: شنبه 21 دی 1398 ساعت: 3:36

میگه : " داداش تو هم با ما بیا بریم مشهد , عروس خانوم چند روز بعد با خانواده اش واسه جشن بیاد .. اما تو بیا زودتر با ما بریم ...مثل قدیما باز دور هم جمع بشیم ... دیگه این فرصت اینجوری به دست نمیادا.ما

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 5:09

* خانواده حامد بالاخره از شهر ما دل کندن و برگشتن شهرشون.. * امروز رفتیم با حامد چند تا خیابون که لباس مجلسی داره , یه مدل پرنسسی مثل لباسای نامزدی انتخاب کرد که واسه جشن دوم بپوشم .. مدل لباس رو همسر

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 5:09

photo by me

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 5:09

خسته شدم از بس با ارایشگاههای مختلف چک و چونه زدم ..اسم عروس رو که میارم ، قیمت آرایشگاههایِ معروف یه هو چند برابر میشه !!یک پکیج میدن دستم که از چند روز قبلِ عروسی برنامه برام دارن, با یک قیمت بالا.

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38

هواپیمایت به زمین نشست.و تو نمیدانی چقــــدررر آرزوی دیدنت را داشتم ... همه ایستاده اند ... و من ۸ ماه پیش را به یاد می آورم ، همان روزی که تو تنها در فرودگاهِ مقصد منتظر آمدنم ایستاده بودی، با دو دست

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38

با لباسِ عروس روی لبه ی تختِ هتل می نشینم و نظاره گر حامدی میشوم که در حال بستن درب ورودی اتاقِ هتل است. و این بستنِ در , برای من معانیِ زیادی دارد ،پایان تمام مسئولیت هایی که به عهده گرفتم ..پایان اس

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38

بعضی آدم ها را نمیشود داشتفقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشتبعضی آدم ها اصلا برای این نیستندکه برای تو باشند یا تو برای آن ها ...اصلا به آخرش فکر نمیکنیآنها برای اینند که دوستشان بداری !آن هم نه دوست

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38

روز بستن قرداد به مدیر تالار گفتم که من ۱۵۰ تا مهمان دارم ، و میخوام که غذاها به صورت سلف سرویس باشهمدیر گفت توی سلف سرویس، واسه ما تعداد دقیق مهمان مهم نیست ، چون هر چقدر که روی میزها دیسِ غذا خالی ب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38

شب عروسی از پله های تالار که پایین میام ، مدیر تالار صدا میزند که عروس بیاید و قراداد را امضا کند و حساب کتاب نهایی انجام شود !!!وارد اتاقش میشوم و از اینکه مجبورم با لباس عروس ، برگه ی قرار داد را هی

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38

* دیشب پا گشایی دعوت شدم ، شام سلف سرویس بود ... واسه غذا که تعارف کردن ، من و خانومای دیگه بلند نشدیم که اول آقایون برن سر میز بکشن بیان کنار ، بعد خانوما برن ..حامد رفت و از همه چی واسه من کشید و د

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38

میگه " من تو رو میشناسم , هر چی پول از فروردین توو حسابات جمع شده روز آخری می بری میدی محک. "بعد با شیطنت یه کاغذ رو میده دستم و میگه " میشه یه نگاه به این لیست خریدِ آرزوهای خواهر بی نوا و فقیرت بندا

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38

هی میگه ما مشهدیا قبلِ غذا چایی میخوریم, نه بعد غذا !!دارم عادتش میدم که بعد غذا چایی بخوره , نه قبل غذا ... ....دیشب بهش میگم : کتاب " یه عاشقانه ی آرام " آخرین اثر نادر ابراهیمی رو خوندی ؟ چیزی از ع

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 10:30

مامان بابام سر سن حامد مشکل# دارن !! این چند روز همش خونه ی ما بحثه که نیان خواستگاری !! که تازه ۲۸ سالشه این پسر !! میگن تو کم نداشتی از این خواستگارا ... چرا حالا ایشون ؟مامان میگه واسه پولته که انقد

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 10:30

چهارشنبه وقتی محضر رسیدیم و خواست عاقد خطبه رو بخونه ، هنوز ساعت یک هم نشده بود ...بعدا متوجه شدم که حامد درِ گوش عاقد ازش خواهش کرده که یه کم صبر کنه که موقع اذان بشه ..... گفته خانومِ من همیشه دلش

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 10:30

سه شنبه شب همه که خوابیدن ، آروم رفتم توو اتاقمو سجادم رو پهن کردم ... تا صبح که نماز خوندم, دلشوره هام همه رفتن .. چقدر نماز آرامش بخشهاز خدا خواستم خودش توی این شروع زندگی کمکم کنه ... ۷ صبح خواستم

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 10:30

گویا مشهدیا رسم دارن که داماد, خونه ی عروس باید شب عقد بمونه و بخوابه .. حالا برعکس خانواده ی من تعصب شدید دارن که داماد دوران عقد نباید اصلا خونه پدر عروس بخوابه !! .. یعنی غیرتی میشه پدرم حالا شب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 10:30

دیشب خونه عمو دعوت شدیم .. یه جور واسه پاگشایی# بود .پسر عموم با یه خنده به حامد میگه : " شنیدم نخبه بودین و رفتین اونور آب .. "" خب نماینده رهبر هم فرمودن که نخبه ها همون کشورهایی که رفتن بمونن. دیگه

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 10:30

یه میز دو نفره توی رستوران گردون برج میلاد واسه صبحانه رزرو کرده بودم ...میخواستم یه صبحونه ی دو نفره سورپرایزش کنم ... 7.30 صبح اومد دنبالم و راه افتادیم به سمت برج میلادتا لحظه ی آخرم نمیدونست داستا

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 10:30

صفحه بندی